داستان

رفتم نشستم کنارش گفتم :

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش

آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ،

با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟

گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد

یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد

تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم .. ♥

/ 2 نظر / 15 بازدید
KIMIYA

خیلی زیبا بود![گل][گل][گل][گل][گل]

مليكا

عااااااااااااااااااااالي بود متنت . خيييلي لذت بردم . با تبادل لينك موافقي ؟؟؟؟ بيا وبلاگ خودم بگو [گل][قلب]