داستان

تلفن همراه پیرمردى که توى اتوبوس کنارم نشسته بودزنگ خورد...
پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان ازجیبش درآورد،
هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده رابخواند...
رو به من کرد و گفت،
ببخشید ، چه نوشته؟
گفتم نوشته، "همه چیزم"
پیرمرد: الو، سلام عزیزم...
یهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زیبا و قدیمى
به من گفت، همسرم است.

/ 1 نظر / 16 بازدید
مهسا

سلام.وبلاگ قشنگی دارین.مطالبتون هم عالیه.ممنون که بهم سرزدین.اگه باتبادل لینک موافقین خبرم کنین.